بیا در یک شب ارام مهتابی
هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد بار قلبی را شکستیم
بیا یک بار با احساس باشیم
بقلم: زهرا قلجایی
به رسم عادت دیرینه سلام
می گویند هر آدمی سر انجامی دارد ، هر جاده انتهایی دارد ولی حکایت ما چطور است و به کجا می رسیم نمی دانم از کجا شروع کنم ، از کی مدد بجویم ؟ آیا کسی هست در این غربت پذیرای وجود سرد من باشد؟ چه شبهای تاریکی در سیاهی شب هنگامی که همه افکارم از مقابل چشمانم عبور می کنند به یاد تو می افتم .
به یاد تو ای دوست به یاد تو ای غریب آشنا ! تویی که نمی دانم کیستی و کجا زندگی می کنی ؟ تو ای که لحضه به لحضه زندگی مرا با محبت و انسانیت خود ساخته ای تویی که با قطره های خون سالمت به من امید زنده ماندن و زندگی کردن را می دهی و مرا به آغوش خانواده ام بر می گردانی . ...
من می خواهم امروز از تو که نمی دنم کیستی و کجایی قدر دانی کنم و دستان پر مهر و محبتت را ببوسم ، چون با قطره های خون تو زنده هستم تا رویای شیرین حیات را به واقعیت مبدل سازم !!!
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی ، آخر ای ماه تو همدرد من نالانی و من می دانم که تو از دوری خورشید چه می کنی ؟
آری ماه از دوری خورشید رنج می برد و ما از روی قطره خون !
آری همان خونی که در رگ های تو در جریان است و ما محتاج به آن !!
پس به یاری ما بیایید ، شمایی که تابحال ما را تنها و نا امید نگذاشته اید و با همت بلند تان به حمایت و کمک از ما برخواسته اید من می خواهم از تو بنویسم از تو که با مهربانی ات حیات تازه ای به من می دهی .
قبل از هرچیز از دست دادن دوستان یکی پس از دیگری خاطرمان را آندوهگین می سازد . بلا ها و سختی ها ، رنجها و اندوه ها آنچنان بر دلمان سنگینی می کند که دیگر اشک دیده و فریادهای سینه مان را احساس نمی کنیم درآن هنگام اول به خدا توکل می کنیم و بعد هم به شما عزیزان .
نمی دانم هرگز چشمان دختران (بیماران ) کویر خیره شده اید ،چشمانی خسته ،از حسرت آبهایی که هرگز کویر به خود ندیده است ..
انگار هوای باریدن درسردارند ،انگار ابرهای پر تلاطم چشمانشان به انتظار صا عقه ای نشسته اند انگار هر لحضه می خواهد . روحشان به آسمان بپیوندد و تمام رنجها وو غصه ها یی که چه دردل شب و به در روز روشن با خود داشته اند همه و همه را از یاد ببرند ...
مطمئن باشید بیمارانی در آستانه رویش هستند و می خواهند از این کویر خشک رخت بربندند لازم آنهاست به یاری آنها بیایید ، تویی که شاید تا به امروز معنای خشکی و ناتوانی را ندانسته ای دستانت را به آنها بسپار تا از گرمی آن وجودشان را پرکنند و شانه آت را به آنها بسپار تا تکیه گاه تنهایی شان باشید می خواهم بگویم اما تو از چه بگویم؟
برایت از دستهای تب آلودم یا آسمانی که از من می گفت و خود گریه می کرد یا از نگاه های نگران به سپری شدن روزهایم یا از درد هایم از کدام یک بگویم ؟ دل خسته ام را می توانی جان تازه ای ببخشید ، تو شب قطبی ستاره تو می تواند بدرخشد این حس قشنگ را از ما نگیر تا هزاران جان بگیرم تا بدانم تو هستی و من هم تا صبح می مانم ...!!!
تو که از خود گذشتگی را به من آموختی و خونی در رگهایت جاری بود به من هدیه دادی تا من هم به آرزو هایم برسم برایت بهترین آرزوها را دارم.
ای غریب هم خون با من ... و در آخر: تنم زنده است گرچه با رنج اما هنوز با خون تو نفسی می آید و می رود
بقلم : خانم زهرا قلجائی بیمارتالاسمی از خدمتگذاران بخش تالاسمی زاهدان |